پشت انبوه هیاهو گوشی یت خاموش بود
این طرف دیگ دل اوهام من در جوش بود
با فشار هرچه دکمه روی زخم سینه ام
وا نشد خط لب تو دل سراسر گوش بود
دور بودی دور تر از دست ذهن كهكشان
ذهن هر چه آنتن روي زمين مخدوش بود
حرفي از اندام جنگل با لباس آهني
صحبت يك شير سنگي پيش پاي موش بود
بوق ٬بوق٬ترمز٬كلاچ٬افتاد اشكي بر زمين
اشك افتاده ولي دلواپس مدهوش بود
يك قبيله غم نشست و ماتم تخلي گرفت
در ميان آرزوها واژه ای بر دوش بود
بعد از آن خط لبت را ٬روح من از نو گرفت
گوشی یت روشن٬دلت خوش ٬بر زبانت نوش بود

نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت
کبریت بکش دوباره مدهوش شوم
من آمده ام در تو فراموش شوم
بگذار برای آخرین بار امشب
در جشن تولد تو خاموش شوم

آنتن که نمی دهد عوض کن جاتو
آن بغض صدا و غصه ی سیماتو
لبهام پر از تشنگی ی زندگیند
بیرون نکش از تشنگی یم لبهاتو

با آمدن غروب خورشید برو
از شانه ی تو عشق که لرزید برو
دلواپسی دست تو هم می داند!!
یک ساعت منتظر تورا دید برو
****
اینجا دریا چه با نمک زرد شده
خورشید کمی از دل ما سرد شده
یک ابر به عشق ما دو تا می خندد
این ابر عجب شبیه یک مرد شده ؟!!
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
نثار روح پدرم شهید عبدالنبی بردبار

ای آمده از همهمه ترکش و تکبیر
احساس ترک خورده تو تشنه تفسیر
ای پیرهنت پر ز گل و بوته آذر
دامان تو گلگون شده از حادثه تیر
آن شب که خداوند به نام تو قسم خورد
چشمان تو زیتون شدو لب های تو انجیر
یعنی که تو از هرچه پلید است جدایی
(والشمس و ضحا)یی که شود مایه تطهیر
حالا که پریدی و غزل خوان شده ای دور
تا باغ خدا فرصت رفتن نشود دیر
حالا که لب پنجره ماه نشستی
سیمای تو در برکه رویا شده تصویر
ای کاش پدر دست مرا باز بگیری
تا عشق شهادت نشود در دل من پیر
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت
یک لحظه به خواب و لحظه ای بیدارم
مـــــــن باطل یا هرزه ترین بیـــــکارم
حرف تو درســت من روانی هســـتم
از عشق تو من جنون آنـــــــــی دارم

باید قلمم را بتراشـــم امشب
یا اینکه به فکر تو نباشم امشــب
از نا زکــی خیال تو بد جــــــوری
شاعر نقاش از این قماشم امشب
****
با حرف تو بود از تو من دور شدم
این میل تو بود بی تو مجبور شدم
من را تو ببـــــخش در میان کوچه
با سایه ی خود به جای تو جور شدم

طعنه به من خراب بد مست مزن
هرچه دم دست تو رسیدست مزن
بگذار لبت رنــــگ شرابــــی باشد
این قدر به جام مستییم دست مزن
ترانه ای از کاست " سیب سرخ دیگرون"

نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
امیدوارم
همیشه تندرست و پیروز باشید
دوستان من
خدا نگهدار
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در جمعه سوم آبان 1387 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت

۱)
قلم شب را
از گو شه ی ذهنم
بر می دارم
یال
می دهم به باد
دیار باور های گم شده
خواب
سم ضربه ها ی مرا
می بیند
فردا
می خوا هم چشمان خورشید را سرمه
بکشم
.....................................
۲)
اینجا
شب
شروه می خواند
موج
سپید می نویسد
باد
که ممتنع می نوازد
ماه
شرجی می رقصد
اینجا
خواب خوش نخل
تکیه بر سینه ی تیهو
بوی دو بیتی می دهد
دست دریا
همیشه به دامان ساحل...
کویر
دلش برای فردای قطره
می سوزد
من
فرزندان درد
همسران عشق
همسایگان مهربانی
عمو زاده های ایثار
و همه ی اهالی را
می شناسم
تو
اهل این حوالی نیستی

نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
" گناه از تو بود و من نیازمند بخششم "
گیرم خدا
گناه تو را در حق خود ٬بخشید
با گناه خود در حق من ٬
چه می کنی ؟

ماه پنهان پشت ابر به امید دیدار
نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
خواب ترد گل زرد

دیگه اون خزون رسید٬ واسه مهمونی برگ
واسه یأس شاخه ها٬ وقت خوندن تگرگ
می پیچه تو جاده ها٬ باد مست دوره گرد
میشکنه تو دست تو ٬خواب ترد گل زرد
" یه کلاغ و چل کلاغ " ننشسته رو درخت
ولی یک حس غریب جنس یک غرور سخت
می تکه تو شونه هات٬میون حرفای ما
می پیچه تو چشم تو٬رنگ خیس یه صدا
صدای بال دلت که داره پر میکشه
به کدوم گوشه ی باغ چشم تو سر میکشه؟؟
می چکه از رو لبات واژ ه ی سخت خدا...
...حافظ و من می مونیم ٬از لبای تو جدا
**
غروب از داغ دلش رفت و گوشه ای نشست
تو که رفتی آسمون بی صدا دلش شکست

نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
بگذارید بچه ها تا می توانند بازی کنند ٬ چراکه فردا با دلهای آنهابازی می شود
من هنوز هشت ساله ام

ای ماه شب آخر شهریوری من
رویای تب آلوده ی خاکستری من
ای رفته به خواب شب دلخسته مرداب
پرواز تو از شانه ی نیلوفری من
تا دامنه ی سینه ی تو آمده بودم
تا بشکفد این خواب خوش سر سری من
دلواپس افتادن آن هشت انارم
از شاخه ی طوفان زده ی بی بری من
چون کودکیم پیر شدی از شب تکفیر
در قصه ی نفرین شده ی بی پری من
باروت و غزل سرخ ترین خاطره هایم
از بازی بی دغدغه ی آ خری من

نوشته شده توسط ابراهیم بردبار در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ساعت 23:12 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ابراهیم بردبار:شاعر /
نویسنده/کارگردان.....
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY